یکشنبه18خرداد(تعطیلات آخرهفته پیش)
سلام به گل دختر نازم و به همه شما دوستان خوبم.باری اگر از حال این مادر بخواهید هی همچی بد نیستیم و با گرما از سر جنگ با طپش قلبمان همچی در نبرد هستیم و کلاً به هن هن افتادیم به عبارتی. بگذریم تا بوده ما زن ها بودیم از این مشکلات پیش پا افتاده.
اما اندر احوالات دخترکمان و خاطرات شیرینی که هر روز برایمان رقم میخوره.
این روزا دختر ما بعد هر کاری که به ایشان محول می شود بعد انجام آن بهم میگه: بیا انجام دادم حالا دلت خنک شد؟؟!!! یا وقتی اصرار من برای انجام کاری باشه میگه: الان انجام میدم خیالت راحت باشه.
هفته پیش روز سه شنبه 13خرداد رفتیم سونوگرافی و برای اولین بار بابا رضا و آویسا افتخار دادند و تشریف آوردند.هر چند اولش آویسا نمی اومد و تا گفتیم نمی خوای نی نی مون رو ببینی با یه شوقی بچه م اومد تو اتاق. فکر می کرد الان یه نی نی اونجا نشسته و منتظر اونه. تا رفتیم توی اتاق گفت:مامانی! پس نی نی کو؟ تا تو رو تخت دراز کشیدم. مضطرب از باباش می پرسید:چرا مامان دراز کشیده ؟ دکتر چه کار می کنه و از این حرفا دیدیم داره اذیت میشه گفتم بهشون برن و اونا هم رفتن. منتظر آماده شدن جواب بودیم که آویسا از شکلات های روی میز خانوم منشی می خواست. بابا هم ظرف آورد جلوش تا برداره. دیدم آویسا هی داره با شکلاتا ور میره. گفتم: چرا بر نمیداری مامان؟ با یه نازی برگشت و بهم گفت:آخه لباسام بنفشه میخوام شکلاتم بنفش باشه ما رو بگی
کلاً مثل زمان ما اینا تو کار ست کردن هستند![]()
شب جمعه هم دایی محمد و دایی بهزاد اومدند خونمون و آویسا کلی خوشحال شد و بالا و پایین می پرید. دایی اینا براش چیز کیک خریدند. به دایی ش گفت: چرا برای من کیک خریدی؟ دایی" چون دوستت دارم برات کیک خریدم" اونم با یه نازی اومد پیشم که مامان دایی جان دوستم داره برام کیک خریده.
روز جمعه ای هم رفتیم باغ عمه ارغوان. کلی با آوین بازی کرد و بلال خوردند و گیلاس و ...کلی آب بازی کردند که آخرش به گریه همه شون ختم شد. و تا آخر شب اونجا بودیم شب خسته و کوفته اومدیم خونه تا بعد ازسه روز تعطیلی مثل همیشه شب آخر دیر خوابیدیم و خسته رفتیم سرکار اونم طبق معمول![]()
اینم عکس گردو و گیلاس های باغ


اینم عکس دخترک ما و دختر عمه شان آوین خانوم



البته اولش همیشه به دوستی ست و آخر...



یکشنبه18خرداد(تعطیلات آخرهفته پیش) 
